بی حوصلگی های مامانی
دختر قشنگم همچنان بی حوصلگی های مامان ادامه داره. می دونم که شما منو می بخشی و بعدا که بزرگ شدی؛ صد البته که درک می کنی. البته تمام سعیم رو می کنم که از شما کم نذارم و البته در این میان تمام فشار ها بر دوش بابایی مهربونته که از خدا می خوام صد و بیست سال سایه اش رو بالای سر هر دومون نگه داره ایشالله. به هر حال چهلم هم گذشت و همین طور عمر ما هم می گذره. ما روز به روز پیرتر میشیم و شما روز به روز خانم تر. الان بیشتر از هرزمان دیگه ای دلم تنگ دایی حمید میشه. دلم می خواست پیشم بود و بغلش می کردم و انقدر می بوسیدمش تا خسته بشه از دستم. جبران تمام اون وقتایی که پیشم بود و من نبوسیدمش. اما افسوس که همیشه افسوس و ای کاش همراه ...
نویسنده :
سمان مامان ارغوان
16:21









